تبليغاتX
دلواپس شادمانی تو هستم
ماندن

      آری

           ماندن

و به تماشا نشستن

           دروغ را

که عمر

          چه شاهانه می گذرد

به شهری که

        ریارا

                   پنهان نمی کنند

و صداقت هم شهریان

                 تنها

                      در همین است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:18  توسط س  | 

آه تو میدانی

می دانی که مرا

سر بازگفتن بسیاری حرف هاست

هنگامی که کودکان

در پس دیوار باغ

با سکه های فرسوده

باری ی کهنه ی زندگی را

آماده می شوند

می دانی

تو میدانی

که مرا

سر بازگفتن کدامین سخن است

از کدامین درد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:16  توسط س  | 

از بیم ها پناهی جستم

به شارستانی که از هر شفقت عاری بود و

در پس هر دیوار

کینه ئی عطشان بود

گوش باآوای پای رهگذری

و لختی هرخنجر

غلاف سینه ئی می جست

و باهرسینه مهربان
داغ خونین حسرت بود.
تا پناهی از بیم ام باشد
محرابی نیافتم
تا پناهی
از ریشخند امیدم باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:13  توسط س  | 

کاش میشد گاهها را زندگی کرد

کاش میشد کشتی زندگی راناخدابود

کاش میشد لنگر زندگی راتثبیت کرد

کاش دزد دریایی نبود

کاش هرچه بود ما بودیم وما

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 22:38  توسط س  | 

گاه نمیدانم چقدر می توان بد بود

چقدر می توان خوب بود

چقدر زندگی کردن سخت است

در دنیایی که همه حرف از خوبی می زنند

حرف از اعتماد

حرف از شکستن

خدای من کمکم کن

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 22:32  توسط س  | 

و آنگاه که خورشید آرزوهایم غروب می کند

مطمئنا من مرده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:38  توسط س  | 

هنگامی که چون زندگانی از زندگی تهی هستم
به سان سکوتی تازه و آرام بخش
به سان آبهای شیرین گوارا
زیرا که میدانم مادر مرا دوست می داشت
و من همیشه در ذهن او جا داشتم و ترسی به دل راه نمی دادم .
او همیشه آرامشی بر بی قراری های من بود .
و برای لحظه هایی که ذهنم را از درد و رنج رهایی می بخشید
از حضور او فراتر از عطش چیزی می نوشیدم 
گویی با حس حضور او باگامی خودرا به شادمانی های روشن تری می رساندم
که حس خوشایندی از او با من بود

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:34  توسط س  | 

آنچه را که غالبا برماکه صاحب آن روح هستیم پوشیده است
ما تا بینهایت

بیش از آن هستیم

که تصورش می کنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:34  توسط س  | 

در باره اندیشیدن خویش اندیشیدن وحشتناک است

اما این راه صمیمانه کار است:
اندیشیدن درباره خویشتن خویشم بدانگونه که هستم اندیشیدن به جنبه های زشتم

اندیشیدن به جنبه های زیبایم

ودر شگفت شدن از انها

چه آغازی می تواند محکم تر و استوارتر از این باشد ؟

از چه چیزی می توانم رشد خود را آغاز کنم
جز از خویشتن خویشم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:33  توسط س  |